ستاره قلبم خیلی وقته که مامانی وقت نکرده بیاد از شیرین کاریهات بنویسه شما امروز چهار ماه و نیم
شدی ، تو این مدت من هر روز شاهد بزرگ شدن و شیرین تر شدن شما بودم .
الان که بهش فکر میکنم میبینم که چقدر کوچولو بودی ،نمیدونم چطور بغلت میکردم همش ترس داشتم که
یهو از دستم لیز نخوری ،البته کلا" ماه اول خیلی سخت بود که کم تجربه بودن هم سخت ترش می کنه.
ماه اول زیاد حرکت نداشتی ،خوب طبیعی که همیشه در حالت دراز کش بودی(نه که فکر کنی می خوابیدی یا نههههههههههه.....) گاهی توی خواب لبخند می زدی
و من کلی کیف می کردم.چون زود خسته می شدی اکثر اوقات درحال شیر خوردن بودی،الهی فدای اون فک کوچولوت بشم نفسم.از این که توی 24 ساعت 2 ساعت هم نمی خوابیدم بگذریم.
اولین بار که من با بابایی رفتم واسه واکسن شما ،واکسن 2 ماهگی بود وااااااااااای که چقدر سخت بود .اون روز کلی گریه کردم.آخه کلی نا ارومی کردی ، گریه کردی،یکم هم تب کردی.وقتی گریه می کردی من هم گریه میکردم.کلی دلم می سوخت و نمی تونستم گریه کردنتو ببینم.اون روز اولین اشک چشماتو دیدم عزیزم. اما این هم بگم که دیگه واسه مامانی خنده های صدا دار میکردی و من هم کلی ذوق زده میشدم.
(الان که در حال نوشتن هستم صدای خنده شیرینت کل فضای خونه رو پر کرده داری با بابایی بازی میکنی و می خندی نفسم.)
از 3 ماهگی دیگه کلی نسبت به اشیا ،افراد ،صداها عکسل العمل نشون میدادی.حتی صداهای پشت تلفن.
وای خدا بهترین سورپرایز شما هم به شکم چرخیدنت بود .که با اولین تلاش شما در تاریخ 10/5 /90 ساعت 10:30 شب شروع شد.وفردای اون روز بدون کمک ساعت 2 ظهر یهوئی چرخیدی.چه حس قشنگی داشتم و بی اختیار اشک شادی از چشمام سرازیر شد و خدا رو شکر کردم.
ویانای مامان الان دیگه کلی شیطون شده
موضوع :
در آن هنگام که کودکم را به دستم دادند،سخت گریان بود.برای اولین بار در آغوش گرفتمش،بوسیدمش و او گویابا یک ترفندغریزی،آرام وبی حرکت ماند.
از توانایی ام در آرام کردنش شادمان شدم،و با خرسندی اش مرا تا ابد اسیر خود کرد.
ویانا ی عزیزم
دو ماه از امدنت گذشت ،انگار همین دیروز بود که ساعت 10:30 صبح پنجشنبه 10/6/1390 رفتم بیمارستان ،همراه بابا آریا،عزیز، خاله جون فیروزه.
احساس عجیبی داشتم هر لحظه به آمدنت نزدیک تر می شد .نمی دونی چقدر واسه دیدنت بی تاب بودم ،بعد از کلی انتظار بالاخره حدود ساعت 2:30 رفتم به اتاق عمل..............
حدود ساعت 4 بهوش امدم.تووی اون لحظه فقط به شما فکر میکردم ،یادمه به زحمت لب باز کردم و پرسیدم(خانم بچم سالمه...)............
بعد صدای پرستار رو شنیدم که گفت من دیدمش ،سالم و خوشکل بعد انگار خیالم راحت شده باشه دوره از حال رفتم...
وقتی دوباره چشم باز کردم داشتم واسه دیدنت هلاک می شدم.
و انگاه که نگاهم را به نگاهت دوختم بی اختیار اشک شوق از دیدگانم جاری شد ،تو پاره ای از وجودم بودی که اکنون با عشق در آغوش می کشیدمت.

موضوع :
ویانای ناز مامانی فکر نمیکردم بعد از به دنیا اومدنت ایقدر مشغول بشم که فرصت ثبت خاطره هامونو نداشته باشم
آخه بچه داری خیلی آدمو مشغول میکنه مخصوصا شما که خیلی خواب ندارین و اکثر اوقات در حال شیر خوردن هستین
من هم که دنبال فرصت هستم که وقتی شما خواب هستین کمی استراحت کنم هر روز که میگذره بیشتر
عاشقت میشم دلم میخواد بخورمت آخه تو نفس مامانی
بعضی وقتا که خیلی خسته میشم با دیدن خندت جون دوباره میگیرم دیوونه این خنده هاتم
مخصوصا وقتی که داری شیر میخوری یا خنده صدا دار میکنی جونمی مامانی
سعی میکنم تو همین یکی ، دو روزه خاطرات زایمان رو بنویسم
البته با همکاری ویانا جان که به مامانش قول بده یه وقت یک ساعته به مامانش بده بوووووووووووووووس

موضوع :
سلام به مسافر كوچولوخودم كه به سلامت به آغوش مامانش اومده
با امروز هشت روز هست كه قدم به دنيا گذاشتي عزيز مامان نميدوني كه چقدر دوست دارم
فرشته كوچولوي من هر روز كه به چهرت نگاه ميكنم خدا رو به خاطر وجودت شكر ميكنم واي تو خيلي پاك و
معصومي،بازارت اين روزها حسابي داغ داغ .
همه اهل خانواده حسابي از ديدن شما خوشحال شدن و كلي دوست دارن
واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي ماماني عاشقتم

موضوع :


















