دخمر ناز ماماني
سلام دختر ناز مامان ![]()
چند روزيه كه مامان وقت نكرده سري به وبلاگ شما بزنه آخه خيلي مشغول بودم و وقت نكردم
هفته گذشته چهارشنبه با بابايي اومديم خونه آقاجون و پنجشنبه و جمعه با عزيز و خاله جون فيروزه
رفتيم واسه خريد سيسموني و براي شما عزيزم كلي چيزهاي خوشگل خريديم
اين چند وقت حسابي به جشن
دعوت ميشيم اما هر سري من به بهانه اي در مي رفتم آخه
من كمردرد شديدي دارم و خيلي نميتونم بشينم اما بلاخره قسمت شد كه به يكي از اين جشنها برم
عزيز مامان شنبه 11 تيرماه سال 1390 اولين جشنی بود كه من و شما با هم رفتيم و اين اولين جشني
بود كه مامان يه گوشه اي نشسته بود
آخه همه در حال رقص بودن و من تماشا ميكردم البته فكر
كنم شما هم بدتون نيومده بود چون تو شكم مامان حسابي تكون مي خوردي اما بايد اعتراف كنم كه
خيلي خسته شدم و تا آخر جشن احساس كردم دست و پاهام ورم كرده خلاصه كه هر طور بود گذشت شب كه برگشتيم حسابي كمر درد داشتم و طبق معمول ماههاي اخير اصلا نخوابيدم
روز يكشنبه نوبت دكتر داشتم خانم دكتر اول وضعيت شما رو چك كرد وصداي قشنگ قلب شما رو
براي مامان گذاشت
، اما به خاطر ورم شديدي كه داشتم تجويز خانم دكتر براي ماماني استراحت
مطلق شد و از رفتن به خونه چه با ماشين
چه با هواپيما
منع شدم
الان كه در حال نوشتن اين خاطرات براي شما هستم ساعت 3 بامداد جمعه 17 تير ماه است
چهارشنبه صبح بابايي به خاطر كارش مجبور شد كه برگرده بوشهر و من وشما خونه آقاجون مونديم
واين اولين باري هست كه من و بابا آريا قرار واسه مدتي از هم دور باشيم
مي دوني عزيزم اين دوري براي مامان خيلي سخته اما براي سلامتي شما مسافر كوچولو
بايد
تحمل كرد من و بابا يي خيلي دوست داريم و بي صبرانه منتظر اومدنت هستيم
دوست دارم دخمرم![]()


دخمر ناز ماماني
